کشکول


۱۳٩٠/۱/٦


نصف شب نوشت‌

 

بهار که می‌رسد دل من احمق میشود ، عاشقیتش می‌گیرد.

تابستان ایام فراغت است، دلم به خود سازی مشغول است و قوانین تازه وضع می‌کند .

با زرد شدن برگ درختان و اولین باران پائیز دل من هم با باران هم صدا میشود و آرام آرام برای خود اشک می‌ریزد .

زمستان با تمام زیباییش اما برای دل‌‌های تنها کشنده است ، هر روزش که می‌گذرد دلم بیشتر درد می‌گیرد و با حسرت بیشتری  پایین آمدن دانه‌های برف را دنبال می‌کند به امید آنکه روزی با گرمای وجود کسی‌ بیخیال سرما زیر برف قدم خواهد زد ،،،، 

نصف شب نوشت‌های  من، ۴ فروردین ۱۳۹۰

 

Comment ()


۱۳۸۸/۱٢/۱٠


مترو نوشت های من

آدم هایی با زندگی های متفاوت ، بعد از ظهر ها خسته از ماراتن روزانه میان اینجا و برای چندین دقیقه زل می‌زنن به همدیگه بدون اینکه حرفی بینشون رد و بدل شه
هر کدوم تو سرشون چی می‌گذره ؟‌

وقتی شلوغ میشه این آدم ها نزدیک تر می‌ان ....بعضی وقتها حتی می‌تونی چین و چروک صورت پیرزن کنارت رو با فاصله چند سانتیمتر ببینی
یا دست های پینه بسته‌ی اون یکی رو که با النگو های طلای زیادی که داره انگار یه جور ناسازگاری داره ..

بعضی ها با یه هدفون تو گوش‌هاشون میان و چشم هاشون رو می‌بندن...بعضی‌ها سرشون رو می‌ندازن پایین و به صفحه ی موبایلشون خیره ‌میشن
یه عده تمام حواسشون به اینه که کسی کیسه های خریدشون رو له نکنه .....
یه گروهی هم از این فرصت استفاده می‌کنن تا ماجرای مهمونی دیشب رو برای هم تعریف کنن ...

و تو اون گوشه وایستادی و داری همه رو با دقت نگاه می‌کنی....
مثل صحنه های یه فیلم  ....می‌گذره... همه میان جلوی چشمت.... هیچ کدوم قصه شون مثل هم نیست.... میرن و ادم های جدید باز سوار می‌شن ....خسته از روز مرگی*....






                                     

این زاویه دید کی میتونه باشه ؟
یه بچه ی کوچیک که هنوز وقتی رو پای خودش ایستاده از دنیای پر تلاطم اطراف چیزی بیشتر از دیدن کفش و پاهای آدم بزرگها نصیبش نمی شه...
یکی از اون گدا هایی که همیشه یه گوشه کز میکنن رو زمین ؟
یا یه آدم خسته
که بعد از یه روز پر کار پاهاش تحمل وزنش رو ندارن ....


* روز مره ....روز مرگی.... اما بیشتر "روز مرگ ی"


Comment ()


۱۳۸۸/۱٠/۱٥


عکس ها و خاطره ها

 

 

 


عکست برایم خاطره ای ست .....

 

 

الان حسابی از ریخت افتاده بود ولی....

یکی از تاکسی های تجریش....

 

 

 

Comment ()


۱۳۸۸/۱٠/۱٥


بر روی پاشنه های بلند

چند وقت بود که تو ذهنم بود و بایید می‌نوشتمش...

فقط چند خط اول رو می‌گذارم اینجا......


کفش تو ذهن هر دختری یه جایگاه خاص داره
اون روز هایی که پاهای کوچیکش رو تو کفش های مامانش می کنه و به زحمت چند قدم تا جلوی آینه می ره و خودش رو روی اون پاشنه ها تحسین می کنه....

هر بار که مادرش خونه نبود دخترک خودش رو به کمد مادرش می رسوند و جعبه ی کفش ها رو بیرون می اورد،با احتیاطی مقدس اونها رو می پوشید
دست هاش رو به دیوار می گرفت...سعی میکرد صاف وایسته
به تصویرش توی اینه لبخند می زد

اما هنوز یه چیزی کم داشت

.....

Comment ()


۱۳۸۸/٩/٥


دل درد

نگرانم ،  اگه الان خوشحال نباشی چی ؟ یعنی بقیه هم می‌تونن روز تولدت مثل من خوشحالت کنن ؟

چرا که نه !‌

 

 

Comment ()


۱۳۸۸/۸/٢٠


Take it in & hold your breath, hope it never ends But when it's gone, it's gone

همیشه می‌تونه یه  "تو"یی  وجود داشته باشه

من انتخاب می‌کنم

با اون سیگاری که می‌خوام دستت بگیری

نگاه می‌کنم

تقّه  هایی رو که آروم به سیگارت می‌زنی

و هر از گاهی حس می‌کنم

کمی از اون دوود رو  بین نفس هام

 

اینجوری انگار من از همه سیگاری ترم .....

      ....

 

اون روزی که این عکس رو رفتم فکر نمی کردم بگذارم زیر این نوشته !‌

 

Comment ()


۱۳۸۸/۸/۱٥


transferred
Comment ()


۱۳۸۸/۸/۱٥


transferred
Comment ()


۱۳۸۸/٦/٢٤


there's nothing left to say

 

 

و بار دیگر محکوم می شوم !   این بار به دلیل ندانسته هایشان!

و تفاوت <من>  با من ایده الی که آنها در ذ‌هن دارند !

 

Comment ()


۱۳۸۸/٦/٢٢


 




On my mind There's a thing that I can't explain
So I'm quiet, yes I'm quiet, very quiet, really quiet


--------------------


People talk to people.....Go and make them shush,

Comment ()


۱۳۸۸/٦/۱٤


هموطنان گرامی‌ .....

Comment ()


۱۳۸۸/٥/۱۳


my God my tourniquet · return to me salvation
Comment ()


۱۳۸۸/٥/۱٠


it's not fair ....

این همون قدر ناعادلانه است که ساختن یه برج بلند کنار خونه و محروم شدن از آسمون می‌تونه ناعادلانه باشه.....

همون قدر که خارج شدن یه بچه از دنیای زیبایی که براش ساختن و دیدن واقعیت‌ها می‌تونه ناعادلانه باشه.....

ناعادلانه است مثل وقتی می‌فهمی حتی برای دوست داشتن هم آزاد نیستی....

مثل  وقتی برای دلتنگی دوران بی‌قید و بند بچه گیت مواخذه می شی....

این ناعادلانه ست درست به اندازه ی ناعادلانه بودن رنج کشیدن به جرم دونستن و آرامشی که همراه بی اطلاعیه .....

 

این ناعادلانه ست ...همین

 

 

Comment ()


۱۳۸۸/٤/۳٠


Hey man you have nostalgia...

 

 

 آلبر کامو: « کسانی که برای اوقات خوش گذشته، مویه می کنند، به چیزهایی که دوست دارنند، دست یابند اشاره می کنند و نمی توانند احساس بدبختی شان را نه تسکین دهند و نه خاموش کنند


---------------------------------

عکس مال دیروزه .... نمی دونم چرا این رو انتخاب کردم ...

Comment ()


۱۳۸٧/٢/٢


 
اینجا سرزمینی است با صحرا های وسیع و آبادی هایی تهی از جمعیت ...

با چاه هایی عمیق، سرشار از پرتو کره ی سوزان و بی بهره از قطره های آب که حاکی از مغلوب شدن دانش بشری در این کره ی خاکیست .

حکایت 7 سال خشکسالی....

عزم سفر به قصد فتح گوشه ای از این نقشه که هرچند بارهاوبارها مسافرانی را پذیرفته امابسیاری نیز گوشه ی نقشه را در پس ذهن ها سپارده اند....


---------------
"امسال تقریبا مسافر نداشتیم"
چند جوان با جلیقه های سفید و قرمز هلال احمر با چهره هایی بشاش به ما که عنوان اولین مسافران نوروزی استان را داریم خیر مقدم می گویند.چند دفتر چه به ما می دهند که متاسفانه نه نقشه ی استان در میان آنها است نه نام مکان های گردشگری...!!!!!!!!!!
-----------------
امشب اخرین شب سال 1385 هست و در بازار غلغله ای به پاست...
مغازه های تو در تو....جنس های قاچاق....کپه های لباس....عروسک های دست دوم....کفشها ی قدیمی و حتی دست چندم !!!!
بین اوم همه مغازه پلاکاردی توجهم رو جلب می کنه.روش اسم یه مارک معتبر آلمانی نوشته شده...جنس های استُک....
از جلوی زیر زمین بزرگی رد می شیم که پر از پارچه ست.....هیچ وقت این همه پارچه رو یک جا ندیده بودم...
 
                           

.

.
.
ساعت نزدیکای 10 شده و کم کم همه ی مغازه ها دارند تعطیل می کنند...
کنار خیابون...تو 1 مغازه خیلی کوچیک که نمای تمام شیشه داره مردی هدفون گذاشته رو گوشش و داره آهنگ ضبط می کنه ...

-----------------

بلوچ جلو می آد .. مو های سیاه و لباس بلند و سفید رنگی داره ...مثل بقیه ی مردم ...
"اگه می روید میرجاوه می رسونمتون "
سوار می شویم ...می پرسه که از کجا اومدیم و آیا اینجا خویشی داریم ؟...
"میر جاوه هیچی نداره .مگر اینکه بخواهید بروید مرز "
ضبط رو روشن می کنه . بقیه ی راه رو به آهنگ هندی-بلوچی عجیبی گوش می دهم ...
وقتی به میرجاوه می رسیم تازه معنی " هیچ" رو می فهمم .....واقعا وحشتناکه....خونه های
مخروبه....ماشین های سوخته....
                          

                               



---------------

بعد از پیچ جاده کم کم کوه تفتان ظاهر می شه .هوا بد جوری سرد شده...همه جا سبز ه ! باغ های پر از درختان میوه...رودخانه های پر آب...اینجا ...روستای ُتمین....درست در دل کویر...
کسی در روستا نیست ...
از دور صدای هلهله می آد ...گویا اهالی برای مراسم عروسی رفتند ....






                                            



--------------
در راه بلوچ از سختی های "بلوچ " بودن میگه ...از شغل هایی که مدت کوتاهی داشته اما نتونسته حفظشون کنه ...از تلاش های بی نتیجه ای که برای استخدام شدن کرده....
--------------
بلوچ جلو می رود ...لباس سفیدش تو تاریکی غار به زحمت دیده می شه...غار عجیبیه...دیوارها پوشیده شده از خزه...آب سردی که در کف غار جریان داره ....فراموش می کنم که در کویر م !


                                         


-------------
دوباره هوای گرم کویر....دوباره تا چشم کار می کنه دشت....





to be Continue......


                         

--------------
پ ن : من از کیفیت این عکسها راضی نیستم اصلا ......


m

LINKS
send me a message! ME!


e-mail : bobiyboshke@gmail.com