اینجا سرزمینی است با صحرا های وسیع و آبادی هایی تهی از جمعیت ...
با چاه هایی عمیق، سرشار از پرتو کره ی سوزان و بی بهره از قطره های آب که حاکی از مغلوب شدن دانش بشری در این کره ی خاکیست .
حکایت 7 سال خشکسالی....
عزم سفر به قصد فتح گوشه ای از این نقشه که هرچند بارهاوبارها مسافرانی را پذیرفته امابسیاری نیز گوشه ی نقشه را در پس ذهن ها سپارده اند....
---------------
"امسال تقریبا مسافر نداشتیم"
چند جوان با جلیقه های سفید و قرمز هلال احمر با چهره هایی بشاش به ما که عنوان اولین مسافران نوروزی استان را داریم خیر مقدم می گویند.چند دفتر چه به ما می دهند که متاسفانه نه نقشه ی استان در میان آنها است نه نام مکان های گردشگری...!!!!!!!!!!
-----------------
امشب اخرین شب سال 1385 هست و در بازار غلغله ای به پاست...
مغازه های تو در تو....جنس های قاچاق....کپه های لباس....عروسک های دست دوم....کفشها ی قدیمی و حتی دست چندم !!!!
بین اوم همه مغازه پلاکاردی توجهم رو جلب می کنه.روش اسم یه مارک معتبر آلمانی نوشته شده...جنس های استُک....
از جلوی زیر زمین بزرگی رد می شیم که پر از پارچه ست.....هیچ وقت این همه پارچه رو یک جا ندیده بودم...

.
.
.
ساعت نزدیکای 10 شده و کم کم همه ی مغازه ها دارند تعطیل می کنند...
کنار خیابون...تو 1 مغازه خیلی کوچیک که نمای تمام شیشه داره مردی هدفون گذاشته رو گوشش و داره آهنگ ضبط می کنه ...
-----------------
بلوچ جلو می آد .. مو های سیاه و لباس بلند و سفید رنگی داره ...مثل بقیه ی مردم ...
"اگه می روید میرجاوه می رسونمتون "
سوار می شویم ...می پرسه که از کجا اومدیم و آیا اینجا خویشی داریم ؟...
"میر جاوه هیچی نداره .مگر اینکه بخواهید بروید مرز "
ضبط رو روشن می کنه . بقیه ی راه رو به آهنگ هندی-بلوچی عجیبی گوش می دهم ...
وقتی به میرجاوه می رسیم تازه معنی " هیچ" رو می فهمم .....واقعا وحشتناکه....خونه های
مخروبه....ماشین های سوخته....

---------------
بعد از پیچ جاده کم کم کوه تفتان ظاهر می شه .هوا بد جوری سرد شده...همه جا سبز ه ! باغ های پر از درختان میوه...رودخانه های پر آب...اینجا ...روستای ُتمین....درست در دل کویر...
کسی در روستا نیست ...
از دور صدای هلهله می آد ...گویا اهالی برای مراسم عروسی رفتند ....

--------------
در راه بلوچ از سختی های "بلوچ " بودن میگه ...از شغل هایی که مدت کوتاهی داشته اما نتونسته حفظشون کنه ...از تلاش های بی نتیجه ای که برای استخدام شدن کرده....
--------------
بلوچ جلو می رود ...لباس سفیدش تو تاریکی غار به زحمت دیده می شه...غار عجیبیه...دیوارها پوشیده شده از خزه...آب سردی که در کف غار جریان داره ....فراموش می کنم که در کویر م !

-------------
دوباره هوای گرم کویر....دوباره تا چشم کار می کنه دشت....
to be Continue......

--------------
پ ن : من از کیفیت این عکسها راضی نیستم اصلا ......